اخبار محرمانه - اعتماد /متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
نام الکساندر دوگین، برای ما ایرانیان در سالهای اخیر به مرور آشنا شد. از دیداری که در سال 1394 با آیتالله میرباقری در قم داشت تا روزهای گذشته که تفسیری از مرگ لیندسی گراهام و جنگ ایران نوشت. درباره این فیلسوف نزدیک به ولادیمیر پوتین و فرم ارتباط فکری و ایدئولوژیک او با طیف حلقه جلیلی و پایداری چه میدانیم؟
سیما پروانهگهر| در میان تحلیلهای مختلف از مرگ لیندسی گراهام، چهره جمهوریخواه نزدیک به دونالد ترامپ و از مدافعان سرسخت حمله نظامی امریکا و اسراییل در خرداد و اسفندماه گذشته، توییت الکساندر دوگین، فیلسوف و چهره نزدیک به ولادیمیر پوتین که همواره در سایه بر تصمیمات رییسجمهور روسیه اثرگذار است، هم محتوای متفاوتی داشت و هم از جانب چهرهای متفاوت منتشر شد.
دوگین در یک دهه گذشته نام آشنایی برای کسانی بود که اخبار مربوط به طیفهای سیاسی را دنبال میکردند. به خصوص در سال 1394 او دیداری با آیتالله محمدمهدی میرباقری در قم داشت. میرباقری بعد از درگذشت مصباحیزدی در رتبهای پایینتر پدر معنوی جریان پایداری و طیف هواداران سعید جلیلی شد. این دیدار در سال 1394 بازتاب زیادی داشت. تصاویر منتشر شده از این دیدار حالا با گذشت بیش از یک دهه نیز قابل توجه است. حاضران این تصویر سرنوشتهای مختلفی پیدا کردند؛ مهدی نصیری که در خارج از کشور رویهای متفاوت از نیم قرن نخست زندگی خود در پیش گرفته و به سلطنتطلبان پیوسته است و نادر طالبزاده که دار فانی را وداع گفته و زندگی و اخبار سیاسی پر پیچ و خمی از او به جا مانده است.
دوگین و میرباقری اما کماکان در سمتهای خود دیدگاهها و نظریههای جنگهای آخرالزمانی را تبلیغ و ترویج میکنند؛ میرباقری از قم تا صداوسیما میگوید که برای پیروزی خیر بر شر شاید لازم باشد نیمی از عالم در این نبرد فدا شوند و دوگین در روسیه زیر گوش پوتین احتمالا همین تئوریها را تکرار میکند.
مرور جزییات این دیدار که در روزهای پایانی سال 1394 صورت گرفته حاوی نکتههای مهمی است. شاید کلیدیترین جمله برای شناخت دوگین در همین دیدار از زبان خودش بیان شده باشد. وقتی خطاب به میرباقری گفت: «بینهایت خوشحالم که به مقر اصلی مبارزه با مدرنیته آمدهام. من زندگی خودم را وقف این مبارزه کردهام، زیرا برای من مدرنیته یعنی شیطان.»
الکساندر دوگین پیش از این دیدار در رسانههای غربی با عناوین مشخصی معرفی میشد؛ او را مغز متفکر پوتین میخوانند که از غرب، دموکراسی، مدرنیته، لیبرالیسم و حتی کمونیسم، یهودیان و جهانیسازی نفرت دارد و این نفرت خود را علنا ابراز میدارد. مدل جایگزین او، احیای سنتها و امپراتوری روسیه در قالبی نئوناسیونالیستی و جدید است؛ چیزی که او نام آن را «اوراسیا» گذاشته است. در نگاه این فیلسوف ضد مدرنیته روسیه، ایران در پروژه «اوراسیا» نقشی کلیدی ایفا میکند.
او در سخنانش تاکید کرده است که «پس از انقلاب اسلامی و موضع استراتژیک جدید ایران، تهران در داخل معادلهای قرار گرفت که درصدد ایجاد فضای مستقل اوراسیایی است.» البته دوگین رهبر و بنیانگذار «حزب اوراسیا» در روسیه به شمار میآید؛ حزبی برای راستترین ناسیونالیستهای روس. علاوه بر این رسانههای غربی او را ایدئولوگ اصلی ولادیمیر پوتین در جدایی شبه جزیره کریمه از اوکراین به عنوان گامی برای تشکیل امپراتوری اوراسیا دانستهاند. بهرغم همه این بحثها و اخبار میزان نفوذ واقعی و مستقیم او بر تصمیمات روزمره ولادیمیر پوتین و تصمیمات مهم سیاسی از جانب رسانههای روسی و غربی همواره محل بحث و تبادل نظر میان تحلیلگران بوده است. منتقدان سرسخت او عنوان «راسپوتین کرملین» را برایش به کار میبرند و برخی دیگر میگویند نباید درباره نقش و اثرگذاریاش در تصمیمات پوتین بزرگنمایی کرد.
دوگین و نبرد آخرالزمانی ارتدوکس-تشیع علیه مدرنیته غربی
سفر الکساندر دوگین به قم، تهران و حضور او در مراکز رسانهای و دانشگاهی وابسته به جریانهای اصولگرا و حاکمیتی، فراتر از یک دیدار دیپلماتیک معمولی، نشاندهنده یک تلاش هدفمند برای همگرایی ایدئولوژیک میان جریان ناسیونالیسم ارتدوکس روس و طیف راست اصولگرا در ایران بود. بررسی گفتمان و فحوای سخنرانیهای دوگین در سخنرانی در دانشگاه علامه و مرکز اسلامی قم نشان میدهد که او با شناخت دقیق از دغدغهها و کلیدواژههای محبوب نخبگان سیاسی و فکری جبهه پایداری و طیف نزدیک به این جریان، استراتژی خود را بر پایه یک «زبان مشترک ضد غربی» استوار کرد. او در این سخنرانیها، نبرد ژئوپلیتیک میان روسیه و غرب را از یک رقابت ساده سیاسی یا اقتصادی به سطح یک جنگ تمدنی، اخلاقی و فرجامشناسانه (آخرالزمانی) ارتقا داد.
هسته مرکزی گفتمان دوگین در این سفر، بازتعریف مفهوم «شیطان بزرگ» با ادبیاتی فلسفی-سنتگرا بود. او مدعی شد که غرب مدرن به رهبری ایالات متحده امریکا، دیگر یک تمدن معمولی نیست، بلکه مظهر ضد تمدن، نیهیلیسم و انحطاط اخلاقی است که با تحمیل مفاهیمی چون لیبرالیسم، جهانیسازی و حقوق بشر غربی قصد دارد هویتهای اصیل و مذهبی جهان را نابود کند. دوگین با هوشمندی، تفکر آخرالزمانی مسیحیت ارتدوکس روسی را به نگاه پساساختارگرایانه در دیدگاههای مصباحی جبهه پایداری پیوند زد و استدلال کرد که روسیه و ایران، دو قطب معنوی و سنتگرای جهان هستند که رسالتی تاریخی برای ایستادگی در برابر این هجوم همهجانبه بر عهده دارند. وی تاکید کرد که نبرد کنونی، جنگی میان دینداری و بیدینی و میان سنت و مدرنیته ویرانگر است.
استفاده دوگین از ادبیات مذهبی و تحسین ساختار تئوریک جبهه پایداری، ابزار اصلی او برای جلب نظر و اعتماد بدنه اجتماعی این طیف از اصولگرایان بود. او با ستایش از ایستادگی جمهوری اسلامی در برابر غرب طی دهههای گذشته، ایران را پیشگام مبارزه با تکقطبیگرایی خواند. این فیلسوف روس تلاش کرد تا به مخاطبان ایرانی خود تفهیم کند که اشتراکات معنوی و هویتی میان ارتدوکس شرقی و جریان اصولگرای انقلابی، بسیار عمیقتر از تفاوتهای فقهی و عقیدتی آنهاست، زیرا هر دو نظام فکری، نگاهی غایتشناسانه به تاریخ دارند و جامعه را بر اساس ارزشهای الهی و ماوراءالطبیعه تعریف میکنند. این دگرگونی گفتمانی به دوگین اجازه داد تا اهداف ژئوپلیتیک و عملگرایانه مسکو در منطقه را در پوششی از مفاهیم مقدس، ارزشی و تمدنی بازتولید کند و زمینهساز پذیرش ذهنی دکترینهای خود در میان لایههای فکری و تصمیمساز در تهران شود.
چهار سال بعد همین رگههای فکری در سخنان محمدمهدی میرباقری در صداوسیما نیز دیده شد. وقتی میرباقری به عنوان چهره محوری جریان موسوم به آکادمی در قم، در دو برنامه «جریان» شبکه اول سیما حضور یافته و برخی سخنانش به شدت در فضای مجازی واکنشبرانگیز بوده است. یکی از سخنان میرباقری که مورد توجه قرار گرفت، اشاره مجری به شهادت 42 هزار نفر در غزه بود که میرباقری گفت: «اگر نصف عالم کشته شوند، برای رسیدن به مقصد میارزد.»
همگرایی در بومیگرایی و علم بومی؛ نفی کلانروایتهای علوم انسانی غربی در محور یک دیدار در قم
یکی از ملموسترین اشتراکات میان نظریات الکساندر دوگین و راستگرایان اصولگرا در داخل ایران، بهویژه گفتمان حاکم بر جبهه پایداری، در رویکرد رادیکال و انتقادی آنها نسبت به «علوم انسانی غربی» و ضرورت پایهگذاری «علم بومی» دیده میشود.
دوگین در نقد مدرنیته و لیبرالیسم، به شدت به ساختارهای معرفتشناختی غرب میتازد و مدعی است که علوم انسانی مدرن -نظیر جامعهشناسی، علوم سیاسی و روانشناسی غربی- ابزارهایی استعمارگر و هویتزدا هستند که با نقاب «علم جهانی و بیطرف»، به دنبال تحمیل پیشفرضهای فرهنگی و فلسفی غرب به سایر تمدنها هستند. این نقطه از تفکر دوگین، شباهت ساختاری و پدیدارشناختی شگفتانگیزی با تز «اسلامیسازی علوم انسانی» دارد که سالهاست به عنوان یکی از اصلیترین کلانپروژههای فکری و فرهنگی جریان پایداری و نهادهای همسو دنبال میشود.
هر دو جبهه فکری بر این باورند که علوم انسانی وارداتی از غرب، به دلیل ابتنا بر پایههای مادیگرایی، سکولاریسم و اومانیسم (انسانمحوری در برابر خدامحوری)، نه تنها نمیتوانند مسائل و واقعیتهای جوامع سنتی و مذهبی را حل کنند، بلکه مانند یک «اسب تروآ» عمل کرده و به صورت پنهان، ارزشهای سبک زندگی غربی و لیبرال را در ذهن نخبگان و دانشجویان تزریق میکنند. در این چارچوب تحلیل، دوگین با نفی کلانروایتهای غربی، از حق هر تمدن برای داشتن «جامعهشناسی خاص خود» دفاع میکند؛ دانشی که برآمده از جغرافیا، تاریخ و سنتهای همان تمدن باشد. این دقیقا همان منطقی است که در ادبیات سیاسی-فرهنگی جریان پایداری برای ضرورت تفکیک میان علم نافع و علم نافی ارزشها استفاده میشود و دانشگاهها را به سمت تولید دانش مبتنی بر بومشناسی و معرفت دینی سوق میدهد.
علاوه بر این، مفهوم «نفوذ آکادمیک» به عنوان یک تهدید امنیتی و تمدنی، ترجیعبند مشترک در مواضع دوگین و این جریان داخلی به خصوص دیدگاههای محمدمهدی باقریکنی و مکتب فکری موسسه امام خمینی- میراث علمی محمدتقی مصباحیزدی- است. از نگاه آنان، اساتید، دانشگاهها و مراکز پژوهشی که از متدهای غربی پیروی میکنند، پیادهنظام جنگ نرم غرب برای فروپاشی ساختارهای حاکمیتی از درون هستند. به همین دلیل، مقابله با معاهدات بینالمللی آموزشی، بازنگری در متون درسی دانشگاهی و جایگزینی الگوهای غربی با نظریههای بومی، به عنوان راهبردی حیاتی برای صیانت از استقلال تمدنی ارزیابی میشود.
دکترین «صیانت هویتی»؛ هدف مشترک گعده پایداریها و فیلسوف کرملین
وجه اشتراک بنیادین دیگری که تفکر الکساندر دوگین را به لایههای عمیق گفتمان جبهه پایداری پیوند میزند، اعتقاد راسخ به دکترین «صیانت هویتی» در برابر هجوم همهجانبه ارزشهای مدرنیته غربی است. دوگین در قالب تئوری چهارم سیاست و نظریه اوراسیاگرایی، جهانیسازی را پروژه استعماری غرب برای یکدستسازی فرهنگی جهان و نابودی خردهفرهنگها، ادیان و اصالتهای بومی میداند. در نقطه مقابل، جریان پایداری نیز با ادبیاتی مشابه، جهانیسازی را بستری برای «استحاله فرهنگی» و تحمیل سبک زندگی غربی به جوامع اسلامی ارزیابی میکند. این دو نگرش سیاسی، در ترجیح بازگشت به اصالتهای سنتی و تاریخی خود به عنوان تنها راه نجات از هضم شدن در نظم بینالملل لیبرال، به یک نقطه تلاقی کامل میرسند؛ جایی که هر دو طرف، مدرنیته را یک انحراف تاریخی و سنت را منبع اصلی مشروعیت و بقا تلقی میکنند.
علاوه بر ابعاد فرهنگی، این همگرایی در تعریف مفهوم «حاکمیت ملی مقتدر» نیز خود را نشان میدهد. دوگین و جریان پایداری، هر دو با الگوهای توسعه بینالمللی که مستلزم پذیرش معاهدات جهانی و نهادهای فراملی (مانند سازمان ملل، افایتیاف یا سندهای آموزشی جهانی) است، تضاد بنیادین دارند. از نظر آنان، پایبندی به این توافقات به معنای واگذاری استقلال و تن دادن به قواعد بازی دیکته شده از سوی واشنگتن و متحدانش است. در این دیدگاه، قدرت واقعی یک دولت نه در ادغام با نظام بینالملل، بلکه در میزان ایستادگی و ایجاد خودکفایی مطلق تجلی مییابد. ترجیح یک اقتصاد درونزا، تکیه بر قدرت سخت نظامی و مرزبندی آشکار با جبهه غرب، دکترین مشترکی است که به منظور حفظ بقای هویتی هم در ذهن استراتژیست ارتدوکس روس و هم در بیانیههای سیاسی این جریان راستگرای داخلی جریان دارد تا حاکمیت ملی را از گزند هضم شدن در دهکده جهانی مصون بدارند.
دوگین کیست؟ فرزند خالص اتحاد جماهیر شوروی و ایدهپرداز روسیه کبیر
الکساندر گلیویچ دوگین در ۷ ژانویه ۱۹۶۲ در قلب مسکو، پایتخت اتحاد جماهیر شوروی، چشم به جهان گشود. تبار خانوادگی و خاستگاه طبقاتی او، فرسنگها با یک شهروند عادی یا طبقه کارگر شوروی فاصله داشت، چراکه خانواده او پیوند و تنیدگی عمیقی با عالیترین و حیاتیترین ساختارهای نظامی، اطلاعاتی و بروکراتیک حاکمیت کمونیستی داشتند. پدر او، گلی الکساندروویچ دوگین، یک نخبه نظامی شمرده میشد که به عنوان افسری عالیرتبه با درجه ژنرالی در اداره اطلاعات نظامی ارتش شوروی «جیآریو» فعالیت میکرد؛ نهادی قدرتمند که ماموریتهای استراتژیک بینالمللی را هدایت میکرد. مادرش نیز به عنوان پزشک مشغول به کار بود. این موقعیت ممتاز خانوادگی، به الکساندر جوان دسترسیهای طبقاتی، فرهنگی و حتی اطلاعاتی ویژهای در فضای بسته جامعه شوروی میبخشید و او را با سازوکارهای پنهان قدرت ژئوپلیتیک آشنا میساخت؛ هرچند او مسیر متفاوتی را برای آینده خود برگزید.
با ورود به اواخر دهه ۱۹۷۰، دوگین با توجه به پیشینه خانوادگی و تواناییهای ذهنیاش، پایش به یکی از معتبرترین دانشگاههای فنی شوروی، یعنی «انستیتو هوانوردی مسکو» باز شد تا در رشته مهندسی به تحصیل بپردازد. با این حال، روحیه سرکش، کنجکاوی فلسفی مهارنشدنی و گرایشهای فکری غیرمتعارف او، فرسنگها با چارچوبهای خشک فنی و مهندسی سنتی فاصله داشت. ذهن پرشور او نمیتوانست در قالبهای تحمیلی حاکمیت دوام بیاورد. ورود او به محافل مخفی فکری، حلقههای ادبی زیرزمینی و گروههای دگراندیش که مانیفست رسمی مارکسیستی-لنینیستی حزب حاکم را به چالش میکشیدند، سبب شد که نهادهای امنیتی دانشگاه و دولت نسبت به او حساس شوند. در نهایت، همین فعالیتهای سیاسی خارج از ضابطه و ایدئولوژی استیزیاش منجر به اخراج زودهنگام او از انستیتو هوانوردی مسکو شد.
این اخراج، نقطه عطف بزرگی در زندگی او بود، زیرا او را کاملا به مسیر مطالعات خودآموز، عمیق و همهجانبه در حوزههای فلسفه، زبانشناسی، تاریخ ادیان و متون باطنی سوق داد. دوگین که از هوش سرشاری در یادگیری زبان بهره میبرد، توانست به چندین زبان زنده و کلیدی دنیا از جمله انگلیسی، فرانسوی، آلمانی و ایتالیایی مسلط شود. این توانایی زبانی به او امکان داد تا بدون واسطه و بدون سانسورهای دولتی شوروی، مستقیما به مطالعه آثار فیلسوفان سنتگرا، محافظهکار و راستگرای رادیکال غربی (مانند رنه گنون، جولیوس ایوولا و مارتین هایدگر) بپردازد.
در همین دوران جوانی و نوجوانی، او جذب یکی از اسرارآمیزترین حلقههای روشنفکری پایتخت به نام «محفل یوژینسکی» شد. این محفل، پناهگاهی برای فیلسوفان، نویسندگان و دگراندیشانی بود که برخلاف اپوزیسیونهای لیبرال و متمایل به غرب، هیچ علاقهای به دموکراسی غربی، مدرنیته یا حقوق بشر نداشتند، بلکه شیفته عرفان تاریک، فاشیسم ادبی، نمادگرایی پنهان، سنتگرایی حاد و نقد رادیکال جهان مدرن بودند. حضور در این فضای فکری مبهم و پنهان، تار و پود تفکر آخرالزمانی و ضدغربی دوگین را پیریزی کرد. با اینکه او از آموزشهای رسمی مهندسی محروم شده بود، اما هرگز از دنیای آکادمیک دست نکشید؛ او بعدها توانست با ارایه آثار و رسالههای تئوریک خود، تحصیلات رسمی را در رشته فلسفه ادامه داده و با نگارش پایاننامههای عمیق در ساختار جدید روسیه پس از فروپاشی، در نهایت هر دو مدرک دکتری فلسفه و دکتری علوم سیاسی را با موفقیت کسب و جایگاه خود را به عنوان یک نظریهپرداز رسمی تثبیت کند.
دوگین و گذر از گذار از آنتیکمونیسم به ژئوپلیتیک اوراسیاگرایی
با فرا رسیدن اواخر دهه ۱۹۸۰ و اوایل دهه ۱۹۹۰ میلادی، جهان شاهد یکی از بزرگترین زلزلههای ژئوپلیتیک تاریخ، یعنی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بود. این رویداد سرنوشتساز، ساختار ذهنی و فلسفی الکساندر دوگین را دستخوش یک گسست و دگرگونی بنیادین کرد. دوگین در سالهای جوانی خود، تحت تاثیر تفکرات سنتگرایانه، با نظام کمونیستی به عنوان یک ایدئولوژی برخاسته از دل مدرنیته، مادیگرایی و راسیونالیسم (عقلگرایی غربی) به شدت مخالفت میکرد. اما تماشای فروپاشی ناگهانی این ابرقدرت، ایجاد هرجومرج مطلق اقتصادی، تحقیر بیسابقه ملی روسیه در عرصه بینالمللی و از همه مهمتر، هجوم بیامان فرهنگ، سبک زندگی و لیبرالیسم غربی به درون مرزهای فدراسیون جدید، اولویتهای او را بهطور کامل تغییر داد.
او به این درک رسید که خطر اصلی برای تمدن روس، دیگر کمونیسم مرده نیست، بلکه هژمونی فراگیر ایالات متحده امریکا و نظام سرمایهداری جهانی است که او آن را تحت عنوان «آتلانتیسیسم» (اتحاد تمدنهای دریاپایه غربی) صورتبندی میکرد. از نظر دوگین، لیبرالیسم غربی یک نیروی ویرانگر هویتزدا بود که قصد داشت تمام سنتها، مذهب ارتدوکس و ریشههای تاریخی روسیه را در هاضمه جهانیسازی خود هضم کند. در این قاب، تفکر او از یک کلانروایت صرفا ضدکمونیستی، به یک مبارزه تمامعیار و ژئوپلیتیک علیه جهان تکقطبی به رهبری واشنگتن شیفت کرد.
کتاب «مبانی ژئوپلیتیک» و تدوین مانیفست روسیه مدرن
سال ۱۹۹۷ میلادی با انتشار کتاب «مبانی ژئوپلیتیک: آینده ژئوپلیتیکی روسیه»، نقطه عطفی بنیادین در حیات فکری الکساندر دوگین رقم خورد. این اثر جنجالی و راهبردی، با مشارکت و رایزنی برخی ژنرالهای ارشد آکادمی نظامی ستاد کل ارتش روسیه نگارش یافت و به سرعت به متن درسی و رسمی دکترین نظامی در دانشکده ستاد کل و مراکز عالی امنیتی تبدیل شد تا نقشی کلیدی در تربیت نسل جدید استراتژیستها و تصمیمگیران کرملین ایفا کند. دوگین در این سند جامع، یک نقشه راه عملیاتی و تهاجمی برای بازسازی قدرت روسیه پس از فروپاشی شوروی ارایه داد که زیربنای تحلیل آن بر این فرض استوار است که تاریخ جهان، عرصه نبرد ابدی و آشتیناپذیر دو کلانساختار تمدنی، یعنی تمدنهای خشکیپایه با مظهر روسیه، ثبات، سنتگرایی و ارزشهای جمعی و تمدنهای دریاپایه با محوریت امریکا، تجارتگرایی و مادیگرایی است. از نظر دوگین، جغرافیای اوراسیا قلب زمین محسوب میشود و رسالت تمدن دریاپایه، محاصره و تضعیف این کانون حیاتی است، به همین دلیل او برای شکستن این محاصره ژئوپلیتیک، فرضیهها و توصیههای مشخصی را فرمولبندی کرد که دکترین توسعهطلبی مدرن روسیه را شکل دادند.
او در وهله نخست تاکید داشت که روسیه باید برای خنثی کردن نفوذ تمدن دریاپایه در قاره اروپا، به تفکیک ساختاری میان کشورهای کلیدی دست بزند و تحریک و حمایت از جریانات استقلالطلب برای خروج برخی قدرتها از اتحادیههای فراگیر اروپایی را یک ضرورت میدانست تا از این طریق، انسجام جبهه متحد غرب از هم بپاشد؛ همزمان ایجاد محورهای اقتصادی-انرژی با کشورهایی چون آلمان، ابزار اصلی او برای کاهش تسلط واشنگتن بر اروپا بود. از سوی دیگر، یکی از تندترین بخشهای این مانیفست به مساله اوکراین اختصاص یافت، جایی که دوگین در تحلیل خود صراحتا پافشاری میکرد که اوکراین به عنوان یک دولت مستقل، فاقد معنای تمدنی یا حق حاکمیت ملی است و وجود یک اوکراین مستقل متمایل به غرب را خنجری بر پشت قلمرو اوراسیا و سرپلی خطرساز برای پیشروی ناتو ارزیابی میکرد، بهطوری که الحاق گامبهگام و کامل این اراضی به خاک روسیه را یک الزام حیاتی برای بقای امپراتوری روس میدانست. در نهایت، دوگین برای سد کردن نفوذ امریکا در مرزهای جنوبی، دکترین همگرایی با قدرتهای منطقهای خاورمیانه و شکلگیری اتحادهای راهبردی در محور مسکو-تهران را مطرح کرد و ایران را به دلیل ماهیت سرسخت ضدامریکایی و پایداری بر هویت سنتیاش، یک متحد طبیعی و استراتژیک برای روسیه دانست که تقویت توان راهبردی آن و باز گذاشتن دست تهران در معادلات خلیجفارس، اهرمهای اصلی برای به عقب راندن هژمونی دریاپایه در منطقه به شمار میروند. این مانیفست در مجموع توانست ذهنیت دفاعی و منفعل روسیه در دهه نود را به یک استراتژی تهاجمی امپراتوری بازتعریف کند که ستون فقرات سیاست خارجی معاصر کرملین را پوشش میدهد.
دیپلماسی پنهان و نفوذ شبکه دوگین در ساختار سیاسی اروپا
ابعاد نفوذ الکساندر دوگین تنها به تئوریپردازیهای داخل کرملین محدود نمیشود، بلکه اسناد افشا شده از ایمیلهای هک شده جنبش اوراسیای او در اواخر سال ۲۰۱۴، پرده از یک شبکه وسیع دیپلماسی پنهان و ارتباطات ساختاری با احزاب و نخبگان اروپایی برمیدارد. بر اساس این گزارشهای تحلیلی، دوگین با همکاری کنستانتین مالوفیف، میلیاردر ناسیونالیست روس، تلاش گستردهای را برای ایجاد یک «کلوب نخبگان اروپایی متمایل به مسکو» آغاز کرد تا خطوط استراتژیک روسیه را در قلب اروپا پیش ببرد. بارزترین نمونه این نفوذ، ارتباط نزدیک و مستمر مشاوران حزب چپگرای سیریزا در یونان و حتی وزیر دفاع و وزیر خارجه وقت این کشور با شخص دوگین و نمایندگان او بود. اسناد نشان میدهند که استراتژیستهای این حزب پیش از رسیدن به قدرت، یادداشتهای راهبردی و مواضع حزبی خود را برای نظرسنجی و دریافت پیشنهاد به دوگین ارسال میکردند. این روابط فراتر از جریانات چپ، احزاب راست افراطی اروپا از جمله حزب آزادی اتریش، جبهه ملی فرانسه و حزب آتاکای بلغارستان را نیز در بر میگرفت. دوگین با میزبانی کنفرانسهای مخفی در وین و دعوت از چهرههای دانشگاهی غرب تلاش کرد تا یک تروییکای ضدآتلانتیک پنهان ایجاد کند. این شبکه عملیاتی، نمودی عینی از کاربرد کتاب مبانی ژئوپلیتیک او بود که هدف آن تضعیف همبستگی اتحادیه اروپا و ناتو از طریق نفوذ در لایههای تصمیمساز کشورهای عضو ارزیابی میشد.