دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
تحلیل ویژه

مرثیه پسر شهر باران که اوکراین قاتل اوست

مرثیه پسر شهر باران که اوکراین قاتل اوست
اخبار محرمانه - فرهیختگان/متن پیش رو در فرهیختگان منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست زینب مرزوقی| جایی از کتاب «سوگ سیاوش» شاهرخ مسکوب آمده است: «سیاوش مرد ...
  بزرگنمايي:

اخبار محرمانه - فرهیختگان /متن پیش رو در فرهیختگان منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
زینب مرزوقی| جایی از کتاب «سوگ سیاوش» شاهرخ مسکوب آمده است: «سیاوش مرد آن‌سوتر است که در تنگنای ابتذال نمی‌گنجد. او تنی بر خاک و روحی در افلاک دارد. از افلاک به خاک آمد و اکنون از خاک است که به افلاک می‌رسد.» خانه پر از قاب عکس‌های نیما و دسته‌گل‌های کوچک و بزرگ است. پدر نیما نگاهی به عکس پسرش می‌کند و رو به من می‌گوید: «می‌شود مگر از این داغ گذشت؟» صدایش درست شنیده نمی‌شود. از روز خاک‌سپاری، انگار که داغ فرزندش، با داسی آهنین از توی سینه‌اش به سمت تمام اعضاء و جوارحش حرکت کرده باشد و هر جا را که توانسته، ناکار کرده است.
حنجره‌ها و تار‌های صوتی‌اش را قلع‌وقمع کرده. بعد سراغ چشم‌های پدر رفته و آن‌ها را به کاسه خون بدل کرده است. پا‌هایش هم جان حرکت و رفتن ندارند. از وقتی دیدمشان، 3 روز از خاک‌سپاری نیما می‌گذشت؛ اما پدرش انگار 30 سال این داغ را با خودش این‌سووآن‌سو کرده است. وقتی مهمان‌ها و صاحبخانه سرشان گرم است، زن‌عموی نیما آرام نزدیکم می‌شود و با لهجه غلیظ رشتی می‌گوید: «نیما دیگر هیچ‌چیز خوشحالش نمی‌کرد. پیش مهیار پسرم کار می‌کرد. ماشین داشت. انگار که تک‌فرزند خانه‌شان بود و معصومه به جز نیما پسری نداشت. اما باز هم خوشحال نبود. نیما دلش دیگر با این دنیا نبود.»
نام: نیما
نام خانوادگی: مرادی نرگسی
تاریخ تولد: 5 مرداد 1382
محل تولد: بندر انزلی
نام پدر: مسعود
محل شهادت: دریای خزر، 5 کیلومتری ورودی رود ولگا
یک. خیال نیما هنوز در خانه است
نیما فرزند سوم یک خانواده 5 نفره بود. پدرش مسعود مرادی بازنشسته تأمین اجتماعی است و 58 سال سن دارد. سابقه حضور در 8 سال دفاع مقدس را دارد و تقریباً نزدیک به 2 سالی هم اسیر بوده است. صدایش سخت شنیده می‌شود. آدم ساده و بی‌شیله پیله‌ای است. آن‌قدر که فارسی صحبت کردن از نیما برایش سخت است و حرف‌هایش اغلب به گیلکی است. نیما ته‌تغاری بود. دو برادر بزرگ‌ترش علیرضا و ایمان خارج کشورند.
نیما اما پیش مادر و پادرش مانده بود. گوشه‌ای از خانه می‌نشینیم و خودش شروع به گپ زدن و گفتن از نیما می‌کند. می‌گوید نیما دلش نمی‌خواست مهاجرت کند. می‌خواست بماند و عصای دستشان شود. همین یک جمله بهانه‌ای می‌شود تا اشک‌های پدر نیما از گوشه چشمش سرازیر شود. بی‌آنکه فکرکند مرد است و پیش یک دخترک غریبه نباید اصلاً گریه کرد. داغ آدم را پریشان می‌کند. داغ جوان اما پریشانی‌اش بیشتر است. هزار امید و آرزو را باید زیر خروار‌ها خاک دفن کنی. گوشی‌اش را باز می‌کند و آخرین چت‌هایش را با نیما نشان می‌دهد. از روسیه عکس شناسنامه و گذرنامه‌اش را فرستاده بود و به پدرش گفته بود که قبل از رسیدنش، برای دوره‌های تکمیلی ملوانی ثبت نامش کند.
تاریخ اعزام نیما 31 خرداد ماه بود. کشتی حامل ورقه آهن بود و در بخش خصوصی فعالیت می‌کرد. اواخر تیر ماه نیما به خانواده‌اش اعلام می‌کند که به سمت ایران در حال حرکت هستند. تولد نیما 5 مرداد ماه بود و ذوق تولدش را داشت. به خانواده‌اش می‌گوید که پیش از رسیدنش، کادو‌هایش را آماده کنند. مادرش، زن عمو، زن دایی و چندتایی دیگر از خانم‌های‌فامیلشان کادوی تولد نیما را به کارتش واریز کرده بودند. آخرین تماس نیما به پدر و مادرش سوم مرداد ماه بود. گفته بود حرکت کرده‌اند و نزدیک آب‌های ایران هستند. خبر حمله اوکراین به کشتی باری ایرانی پخش شده بود؛ اما خانواده نیما بی‌خبر از همه‌جا بودند. مدام خبر‌های ضدونقیض می‌آمد. یکی می‌گفت که شهید آن کشتی باری از اهالی مازندران است. دیگری گفته بود نیما بین مجروح‌هاست. تا اینکه پدرش فیلمی در فضای مجازی می‌بیند و در آن فیلم پیکر نیما را روی عرشه کشتی تشخیص می‌دهد. پدر نیما می‌گوید پا‌های نیما از بچگی پرانتزی بود. پیکری که روی عرشه کشتی دیده هم زانو‌هایش کج بود. همین نشانه نیما بود. به مادرش اما خبر نمی‌دهد.
مسعود مرادی پدر نیما با رئیس بنیاد شهید بندر انزلی تماس می‌گیرد و جویای وضعیت که می‌شود، رئیس بنیاد شهید شهرشان می‌گوید که تا چند دقیقه دیگر خودش را به خانه مسعود مرادی می‌رساند. این را که می‌گوید، پدر نیما، مطمئن می‌شود که نیما تنها شهید آن کشتی باری است.
نیما آخرین نوه خانواده مرادی بود. بعد از نیما، نتیجه‌ها بودند و همان‌قدر که به نتیجه‌ها توجه می‌کردند، به نیما هم همین‌طور. از کادو تولد گرفته تا مشغول‌شدنش برای کسب درآمد. این‌ها را پدرش می‌گوید. به همسرش اشاره می‌کند و می‌گوید که برای او و بچه‌هایشان در این سال‌ها کم نگذاشته بود. برای نیما اما طور دیگری سنگ تمام گذاشته. ته‌تغاری بود و چند سالی می‌شد که فقط نیما پیششان توی خانه بود. برای همین هم از سمت پدر و مادرش ساپورت می‌شد هم برادر‌هایش در خارج از کشور. پدر نیما، توی جزئیات پسرش غرق است. جای مدال‌های نیما را می‌داند. کفش‌های نیما را نشانم می‌دهد و می‌گوید که نیما عاشق کتونی‌هایش بود. همه را نو و تمیز نگه می‌داشت. برای نیما یک جاکفشی اختصاصی درست کرده بود تا کفش‌هایش تمیز و مرتب، توی جاکفشی چیده شود. یکی‌یکی نشانم می‌دهد و می‌گوید حالا نیما نیست و این کفش‌ها مانده‌اند.
ریزبه‌ریز نیما برایش بهانه گریه است. می‌گوید صبح‌ها که نیما بیدار می‌شده، حتی صبح بخیر‌هایش هم متفاوت بود. سر میز، وسط پدر و مادرش می‌نشست. یکی از دست‌هایش رو دور گردن پدرش می‌انداخت و می‌گفت: «سلام سلطان» و دست‌دومش را گردن مادرش می‌انداخت و می‌گفت: «سلام قلب». آه. چرا خیال نیما هنوز هم دستش را دور گردن پدر و مادرش انداخته است؟
دو. مهربان‌تر از پدر و مادرم «حسین(ع)»
نیما از 7 سالگی تکواندوکار بود. مسابقات استانی و کشوری شرکت می‌کرد. پدرش هم پا به پایش بود. نیما را از این شهر به آن شهر می‌برد. تمرینش می‌داد. از تصاویری که از نیما منتشر شده است، مشخص است که روی بدنش خالکوبی دارد. بین تتو باز‌ها کسی که دستش را پر از تتو کرده، اصطلاحاً می‌گویند دستش را «تتو پلمپ» کرده. نیما هم دست‌هایش تتو داشت. توی پا‌هایش و چندجای دیگر از بدنش. اولین تتو را توی پایش‌زده بود. موقع تمرین، پدرش تتو را دیده و مضطرب شده بود که حالا واکنش پدرش چه خواهد بود؟
ظاهر متفاوت نیما و مقبولیت شهادتش در میان مردم، برای خانواده‌اش هم عجیب و مایه دلگرمی است. پدرش نقل به مضمون تعریف می‌کند که عکس نیما را در یک جایی به افراد مختلف نشان می‌دهند و می‌پرسند که فکر می‌کنی این پسر چه کسی است؟ هرکسی یک حدسی می‌زند و آخرسر، می‌گویند این پسر، شهیدی از شهدای کشورمان است.
خانواده نیما توی خانه مهمان دارند. به‌جز مادرش، چند خانم دیگر هم مشغول کار در آشپزخانه هستند. قابلمه‌ها را جابه‌جا می‌کنند و برای نهار برنامه‌ریزی می‌کنند. مادر نیما خانه‌دار است. اسمش معصومه است؛ اما صدایش می‌کنند: «مصی» به سمت یکی از عکس‌های نیما می‌رود و می‌گوید: «رفتی پیش خدا تی‌بلا میسر؟ مامان برای خوش‌تیپی‌ات بمیرد الهی.» از کنار ما به سمت آشپزخانه برمی‌گردد. پدر نیما با علامت سر، به سمت همسرش اشاره می‌کند: «می‌بینی‌اش؟ خودش را مشغول این کارها کرده است. خیلی اعتقاد محکمی دارد. من اما این‌طور نیستم. 34 سال است که با هم زندگی می‌کنیم؛ اما هرکس برای خودش زندگی می‌کند. ما خیلی با هم فرق داریم. مادر نیما کلاس قرآن می‌رود. توی همین خانه روضه می‌گیرد. من و نیما هم همیشه کمکش کرده‌ایم که روضه و کلاس قرآنش را توی خانه برگزار کند. با همین قرآن خواندن و اعتقادش به ائمه(ع) خودش را سرپا نگه داشته است. من ولی فکر نکنم بعد از نیما دوام بیاورم.»
وقتی که برای خداحافظی آخر رفته بودند، همه از واکنش مادر نیما می‌ترسیدند. مادرش از دوست خانوادگی‌شان خواسته بود که صورت نیما را باز کنند تا صورتش را ببیند. صورت نیما را باز که کرده‌اند، «مصی» خانم اول آیت‌الکرسی خوانده بود و بعد با آرامش زیارت‌نامه حضرت رقیه(س) را با صدای بلند خوانده. جلوی همه آدم‌های آشنا و غریبه. دلیلش این بود که نیما 3 بار تصادف کرده بود و همان موقع نذر حضرت رقیه(س) شده بود. همان‌جا از حضرت رقیه(س) خواسته بود که او واسطه شود و به استقبال نیما بروند. مادر است؛ اما آن‌ها مهربان‌تر از مادر خواهند بود برای نیما. مادر نیما می‌گوید که شاکر خداست. ولی درهرصورت مادر است و به قول خودش جگرش خون است.
پسر یکی از آشنا‌های همسرش، چند سال پیش توی دریا غرق شده، مادر نیما خیلی برای تسلی‌دادن به آن مادر وقت می‌گذاشت. می‌گوید همین فروردین‌ماه، پسر دخترعمویش هم توی بندر سیریک شهید شده بود. محمد کرم‌پور متولد سال 77، افسر دوم کشتی‌های اقیانوس‌پیما بود. او را هم تا توانسته دلداری داده است. حالا اما به قول خودش مرگ سراغ خانه‌اش آمده است تا نشان دهد فقط برای همسایه نیست. سراغش آمده تا خدا ببیند این حرف‌ها فقط برای دوست و آشناست یا او هم این دوری و امتحان را طاقت می‌آورد؟
سه. به خوابم بیا پیش از اینکه بمیرم
سر ظهر است.‌ فامیل، دوست و آشنا خودشان را به مادر نیما می‌رسانند که کنارش باشند. خانه از مهمان‌هایی که برای تسلیت می‌آیند، خالی نمی‌شود. زن‌عمو‌های نیما می‌گویند که از وقتی خبر شهادت نیما اعلام شد، خانه همین‌طور پر و خالی می‌شود. آدم‌ها از دور و نزدیک، حتی کسانی که نیما و خانواده‌اش را اصلاً نمی‌شناختند، برای تسلیت رفته بودند. زن‌دایی نیما با یک فرزند بالغِ معلول می‌آید. پسرکِ بی‎زبان، برای نیما می‌زند زیر گریه. همه آرامش می‌کنند. حلوا که تعارف می‌کنند، با همان زبان سنگینش می‌گوید که نمی‌تواند حلوای نیما را بخورد.
مهمان‌های خانه «مصی خانم» صدایم می‌کنند: «مهمان نیما». مصی خانم تلفن را می‌گیرد و به عروسِ جاری و دخترخواهر شوهر و باقی فامیلشان زنگ می‌زند که نهار اینجا باشند. می‌آید سراغ پدر نیما و به گیلکی می‌گوید که قرار است برای شبِ هفتِ نیما، مجلس ختم قرآن بگیرند. برای شام هم ماکارانی‌هایی که به نام نیما برای شام و نهار نیما خریداری شده بودند، حالا برای مراسم شب هفتش پخته می‌شوند. کسی به‌جز او توی خانه اصلاً ماکارونی نمی‌خورد و قرار بود مصی خانم، هر چه را که نیما دوست داشت، برایش خیرات دهد. مصی خانم دوباره مشغول مهمان‌داری می‌شود. تا می‌رود سراغ آشپزخانه، پدر نیما نگاهی به من می‌کند و می‌گوید: «دیدی گفتم فرق دارد؟»
نیما دیپلمش را که تمام کرده، مادرش نگذاشته بود سراغ درس و دانشگاه برود. برایش طلا فروخته بود. نیما هم با یکی از دوستانش، شریکی مغازه فروش توتون و تنباکو و سیگار ‌زده بودند. دخل و خرجشان جور در نیامده بود. همان را جمع کرده بودند. چند ماهی توی کافه پسرعمویش مهیار کار می‌کرد. ته‌تغاری خانواده مرادی، آن‌قدر نازپرورده بود که وقتی دیده بودند بین مسیر خانه و کافه پسرعمو رفت‌وآمد دارد، برایش ماشین خریده بودند. باز هم دل نیما رضایت نداده. پدرش می‌گوید که نیما عشق دریا بود. برای همین از مادرش پول گرفته و رفته بود دوره‌های ملوانی. مدرکش را که گرفته بود، تا مدت‌ها خبری از کار نبود. با این واسطه و آن واسطه و تماس، بالاخره آقا رضا نامی، کار‌های نیما را جور می‌کند. یک روز قبل از رفتن، آقا رضا تماس می‌گیرد و می‌گوید که قرار است نیما اولین سفر کاری‌اش را تجربه کند. فردا یعنی 31 خرداد، ماشین دنبالش می‌رود و او را به امین‌آباد می‌برد. نیما بلد نبود حتی چمدان ببندد. از مادرش می‌خواهد تا کمکش کند و وسیله جمع کنند. مصی خانم می‌رود و برای ته‌تغاری‌اش چمدان نو می‌خرد تا همان چمدان در سفر‌های کاری ملوان نیما، همراهش باشد.
نیما دل به دریا می‌زند. قبل از رفتن به مادرش گفته بود که گاه‌گاهی ممکن است وسط دریا آنتن و اینترنت نداشته باشد. برای همین نگرانش نباشد. مصی خانم ولی دائم نگرانِ دریازدگی نیما بود. می‌ترسید پسرش در اولین سفر کاری‌اش، دریا‌زده شود. چند هفته می‌گذرد. تا اینکه قبل از برگشتن نیما، مصی خانم خواب می‌بیند کنار قبر نیما در حال شیون و زاری است. می‌گوید چند باری «قل هو الله احد» خوانده. آیت‌الکرسی خوانده، صدقه داده. اما دلش آرام نگرفته. تا اینکه آخرسر خروس قربانی کرده. نیما که تماس می‌گیرد، به او هم خبر می‌دهد که خواب بد دیده است و از او هم می‌خواهد چند آیه و چندتایی سوره‌هایی که می‌گوید را بخواند. نیما وقتی می‌فهمد مادرش خواب بد دیده، آرام‌آرام به او خبر می‌دهد که توی کشتی، به جای آب تینر خورده بود. او را در روسیه به درمانگاه برده بودند. معده‌اش را شستشو داده‌اند و تا خوب شدن حالش، دارو گرفته بود. مصی خانم می‌گوید وقتی این خبر را شنیده، دلش آرام‌گرفته که شاید خوابش تعبیر شده است و بدشگونی خواب از سر پسر جوانش گذشته. می‌گوید؛ اما این‌طور نبود. انگار این اتفاق می‌خواست تا آمدن خبر شهادت نیما، گمراهش کند. خبر اصابت کشتی وقتی توی انزلی می‌پیچد، یکی از دوستان نیما با مادرش تماس می‌گیرد و سراغ نیما را می‌گیرد. از همان دوست نیما خبردار شده بود که برای نیما اتفاقی افتاده است.
«به آقای مرادی گفتم، بروبچه‌ام را پیدا کن.» نیما 2 روز مانده به تولد 23 سالگی‌اش ورودی رود ولگا به شهادت می‌رسد. پدر نیما می‌گوید که نیما پشت گردنش تیرخورده بود. پیکرش تقریباً سالم بود؛ اما به پیشانی و سروصورتش به‌خاطر تیری که از پشت سرخورده بود، فشار آمده بود.
ده روزی تا برگشتنِ پیکر نیما به بندر انزلی طول می‌کشد. درنهایت نیما 12 مرداد ماه در گلزار شهدای بندر انزلی، آرام می‌گیرد. همه از واکنش مصی خانم می‌ترسیدند. اما او برخلاف تصور آشنا و غریبه، داغش را عزیز می‌داند. می‌گوید صاحبِ کشتی سربه‌زیر به مجلس نیما آمده بود. «صاحب کشتی سربه‌زیر آمد خانه‌مان. به او گفتم سرت را بالا بگیر. نیما ما را سرافراز کرد. تو هم سرت را بالا بگیر. تو یک جوان را سرکار بردی. مالِ خودت هم آسیب دید. من گله‌ای از کسی ندارم. خدا به من امتیاز داده است. خدا به من افتخار داده است که مادر شهید شوم. این جوابِ تمام روضه‌ها و سفره‌هایی است که برای اهل‌بیت(ع) توی این خانه گرفتم. به من گفتند که پاداش مادی، هر چه بدهیم فانی است. این یک پاداش ابدی است. اگر نیما را توی تصادف از دست می‌دادم، اصلاً این‌قدر محکم نبودم. اما حالا خدا به پسرم امتیاز داده است. نیما تاج روی سرم گذاشته است. تاجِ مادر شهید بودن. با زندگی نمی‌شود جنگید.»
مصی خانم خنده و گریه‌اش را از خدا می‌داند. «وقتی توی خوشی شاکر بودم، حالا هم باید توی مصیبت شاکر باشم.» زن‌عموی نیما آرام نزدیکم می‌شود و با لهجه غلیظ رشتی می‌گوید: «نیما دیگر هیچ‌چیز خوشحالش نمی‌کرد. پیش مهیار پسرم کار می‌کرد. ماشین داشت. انگار که تک‌فرزند خانه‌شان بود و معصومه به جز نیما پسری نداشت. اما باز هم خوشحال نبود. نیما انگار دلش دیگر با این دنیا نبود.»
آفتاب پایین می‌آید و هوا رو به خنکی می‌رود. خانه شلوغ‌تر از سر ظهر است. یکباره مصی خانم شروع به بی‌قراری می‌کند و می‌خواهد او را سر مزار پسرش ببرند. سر مزار که می‌رسد یک‌بار آیت‌الکرسی می‌خواند، یک‌بار لالایی می‌خواند. یک‌بار روضه می‌خواند. یک‌بار با عکس نیما صحبت می‌کند و به او می‌گوید که افتخارآفرینی کرده است. دخترعمویش مادرِ محمد کریم‌پور هم کنارش می‌ایستد و پا به پایش برای نیما گریه می‌کند. بار آخر مصی خانم نزدیک عکس نیما می‌شود و از او می‌خواهد که اگر صدایش را می‌شنود، به خوابش بیاید.


نظرات شما