اخبار محرمانه - شرق /متن پیش رو در شرق منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
اگر روابط منطقهای و جهانی ایران متوازن بود، احتمال بروز جنگ بهمراتب کمتر میشد
بازار ![]()
عبدالرحمن فتح الهی| تفاهم میان ایران و آمریکا پس از دو جنگ، صرفا یک توافق دوجانبه نیست، بلکه میتواند آغازگر مرحلهای تازه در سیاست خارجی ایران باشد. اگر جنگ نماد تشدید شکافهای دیپلماتیک و افزایش بیاعتمادی در روابط خارجی بود، تفاهم جدید میتواند زمینه بازسازی تدریجی این اعتماد را در سطح منطقهای و بینالمللی فراهم کند. در چنین شرایطی، بسیاری از کشورها که در دوران بحران با احتیاط به تعامل با ایران مینگریستند، انگیزه بیشتری برای توسعه روابط سیاسی و اقتصادی خواهند داشت.
در سطح منطقهای، کاهش تنش میان تهران و واشینگتن میتواند از شدت نگرانیهای امنیتی بکاهد و مسیر گفتوگو و همکاری با همسایگان را هموارتر کند. از این منظر، تفاهم پس از جنگ را میتوان نه پایان یک بحران، بلکه آغاز «رنسانس دیپلماتیک» ایران دانست؛ فرصتی برای بازتعریف روابط خارجی، عبور از انزوای نسبی و تبدیل دیپلماسی به مهمترین ابزار تأمین منافع ملی در دوران پساجنگ. بر همین اساس، برای واکاوی ابعاد و پیامدهای تفاهم اولیه ایران و آمریکا بر سیاست داخلی و خارجی و چشماندازهای آینده، با کوروش احمدی، دیپلمات پیشین ایران در نیویورک و تحلیلگر ارشد سیاست خارجی، گفتوگو کردهایم که در ادامه میخوانید:
*پس از تفاهم اولیهای که میان ایران و آمریکا شکل گرفته است، دو روایت متفاوت درباره آینده تحولات مطرح میشود. یک نگاه، با رویکردی بدبینانه، آنچه رخ داده را صرفا وقفهای میان دو رویارویی و جنگ تلقی میکند. در مقابل، گروهی دیگر معتقدند فصل تازهای در سیاست خارجی ایران آغاز شده که میتواند افقهای جدید و حتی پیشتر ناگشودهای را پیش روی کشور قرار دهد. ارزیابی شما از شرایط کنونی چیست؟ آیا میتوان گفت ایران و آمریکا وارد دورهای پساجنگ و مبتنی بر صلح شدهاند؟
به گمان من، پیش از هر چیز باید تلاش کنیم تحولات را واقعبینانه و با عقل سرد ارزیابی کنیم و از چارچوب دوگانه خوشبینی و بدبینی فاصله بگیریم. اگر با چنین رویکردی به موضوع نگاه کنیم، میتوان نتیجه گرفت که ناتوانی آمریکا و اسرائیل در دستیابی به اهداف خود از طریق جنگ، تا حد زیادی سایه درگیری نظامی بیشتر را از سر کشور دور کرده است. آنچه اکنون اهمیت دارد، مواجهه واقعبینانه با واقعیتهای موجود است. یکی از وجوه مهم این واقعیت آن است که اقدام نظامی آمریکا و اسرائیل در رسیدن به اهدافی که برای خود تعریف کرده بودند، ناکام ماند. از این منظر، میتوان این وضعیت را تحولی مثبت ارزیابی کرد؛ تحولی که نهتنها برای ایران و منطقه، بلکه برای کل نظام بینالملل نیز واجد اهمیت است.
این رخداد بار دیگر نشان داد که توسل به قدرت نظامی و تجاوز الزاما به تحقق اهداف سیاسی منجر نمیشود. پیش از این نیز تجربه روسیه در قبال اوکراین را نیز داشتیم که تا حد زیادی همین واقعیت را آشکار کرده بود. اینکه حتی قدرت نظامی اول دنیا نیز در مواجهه با کشوری متوسط لزوما نمیتواند از طریق ابزار نظامی به اهداف خود دست یابد، تجربه مغتنمی است. این تجربه میتواند در سطح بینالمللی نیز ارزنده و آموزنده باشد و سایر قدرتهای بزرگ را وادار کند پیش از توسل به گزینه نظامی، بیشتر فکر کنند و نتایج تجربههای اخیر روسیه و آمریکا را مدنظر قرار دهند. برای مثال، همواره این پرسش مطرح بوده است که چین در قبال تایوان چه مسیری را در پیش خواهد گرفت و اساساً آیا به اقدام نظامی متوسل خواهد شد یا خیر. تجربه آمریکا در قبال ایران و تجربه روسیه در قبال اوکراین میتواند برای چین نیز درسهای مهمی به همراه داشته باشد.
اما درباره مسیر پیش رو، به نظر من رویکرد و نحوه برخورد طرفین با موضوع اهمیت تعیینکنندهای دارد. آنچه مهم است این است که دو طرف با سعه صدر و گشودگی بیشتری به مسئله بنگرند و از چارچوب محدود مباحث صرفا فنی، حقوقی و تکنیکی- مانند سطح غنیسازی، میزان اورانیوم غنیشده یا جزئیات تحریمها- فراتر بروند و افقی گستردهتری را مدنظر قرار دهند. شرط لازم برای شکلگیری چنین افقی آن است که موضوع بر مبنای رفع خصومت پنج دههای میان ایران و آمریکا مدنظر قرار گیرد و هدف اصلی، خروج از چرخه معیوب و فرساینده دشمنی و خصومت چند دههای میان این دو کشور باشد. اگر چنین پیشفرضی بر مذاکرات حاکم شود و گفتوگوها با این هدف آغاز و دنبال شوند، مسائل فنی، حقوقی و جزئیات مربوط به غنیسازی، تحریمها و سازوکارهای مربوطه دیگر تعیینکننده و سرنوشتساز نخواهند بود و نباید باشند. در آن صورت، دو طرف خواهند توانست با تکیه بر چشماندازهای وسیعتر و اهداف بزرگتر، بر مسائل جزئی فنی و حقوقی نیز آسانتر غلبه کنند و راهحلهای مناسبتری برای اختلافات موجود بیابند.
*نکتهای که در بخش پایانی سخنان شما مطرح شد، خود محل شکلگیری دو روایت متفاوت است. یک روایت معتقد است اگر اراده سیاسی لازم برای حل اختلافات وجود داشته باشد، جزئیات نیز قابل حل خواهد بود و در نهایت همین اراده سیاسی تعیینکننده است. در مقابل، دیدگاه دیگری با استناد به این گزاره مشهور که «شیطان در جزئیات نهفته است»، بر این باور است که با ورود به مرحله بررسی جزئیات، اختلافات اساسی دوباره آشکار میشوند و حتی ممکن است همان چرخه تنش و خشونت از نو بازتولید شود. از نظر شما کدامیک از این دو روایت به واقعیت نزدیکتر است؟
من همچنان معتقدم که عنصر اصلی و عامل تعیینکننده این است که آیا ارادهای برای حل جامع و همهجانبه مشکلات میان ایران و آمریکا شکل خواهد گرفت یا خیر؛ ارادهای که هدف آن پایان دادن به خصومت چند دههای میان دو کشور باشد. اگر نگاه و رویکرد طرفین بر چنین مبنایی استوار شود، بسیاری از مسائل جزئی، فنی و تکنیکی اهمیت واقعی خود را از دست خواهند داد و روشن خواهد شد که این مسائل بههیچوجه آنقدر مهم، ارزشمند و تعیینکننده نیستند که بتوانند استمرار وضعیت دشوار کنونی را برای ایران و روابط دو کشور توجیه کنند. البته این سخن به معنای بیاهمیت بودن جزئیات نیست. تعبیر «شیطان در جزئیات است» نکته مهمی را یادآوری میکند و نمیتوان از آن غفلت کرد. با این حال، به نظر من آنچه در این موضوع بهخصوص روابط دو کشور از جزئیات مهمتر است، چارچوب کلی و افق دیدی است که طرفین برای حل مسئله در نظر میگیرند. اگر این افق دید، گسترده و مبتنی بر حل ریشهای اختلافات باشد، بسیاری از جزئیاتی که امروز محل مناقشه هستند، کماهمیتتر و حقیر و بیارزش جلوه خواهند کرد. در چنین شرایطی، دو طرف با توجه به دستاوردهای بزرگی که میتواند از یک توافق جامع حاصل شود، آمادگی بیشتری خواهند داشت تا از برخی اختلافات جزئی عبور کنند و درباره موضوعات فنی و حقوقی با سهولت بیشتری به تفاهم برسند.
*با توجه به تجربههای پیشین، از جمله توافق الجزایر در سال ۱۹۷۵ و نیز برجام، که هر دو در نهایت با چالشهای جدی و سرنوشت متفاوتی از آنچه در ابتدا تصور میشد مواجه شدند، این پرسش مطرح است که آیا تفاهم کنونی نیز ممکن است به همان سرنوشت دچار شود؟ بهویژه آنکه حتی برجام، با وجود پشتوانه قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل، نتوانست مانع خروج آمریکا از توافق شود. با این وصف، آیا میتوان تفاهم فعلی را نقطه آغاز نوعی نوزایی یا بازتعریف در سیاست خارجی و حتی سیاست داخلی ایران دانست؟ بهویژه در شرایطی که برخی معتقدند بسیاری از خطوط قرمز پیشین در روند اخیر کنار گذاشته شدهاند.
مسئله اصلی این نیست که برخی خطوط قرمز فنی یا حقوقی کنار گذاشته شده باشند. موضوعاتی از قبیل میزان غنیسازی، تعلیق یا عدم تعلیق آن، چند کیلوگرم اورانیوم غنیشده یا سرنوشت آن، میتوانند در برابر شکلگیری اهداف و افقهای بزرگتری در ذهن رهبران سیاسی دو کشور اهمیت خود را از دست بدهند. در چنین شرایطی روشن میشود که این مسائل، در مقایسه با دستاوردهای کلان و راهبردی، تا چه اندازه کوچک و کماهمیت هستند و در نتیجه عبور از آنها آسانتر خواهد بود. درباره تجربه توافق ۱۹۷۵ و برجام نیز باید گفت که سرنوشت آنها روشن است و همه میدانیم چه بر سرشان آمد. اما تفاوت وضعیت کنونی در این است که اکنون تجربه یک یا حتی دو جنگ گسترده را پشت سر گذاشتهایم و طرفهای درگیر به این جمعبندی رسیدهاند که از مسیر تقابل نمیتوان به اهداف مورد نظر دست یافت. ادامه خصومتها همواره میتواند زمینهساز جنگهای جدید باشد؛ جنگهایی که به از دست رفتن جان ارزشمند هزاران انسان، وارد آمدن خسارتهای گسترده به زیرساختهای صنعتی، اقتصادی و نظامی کشور و همچنین تحمیل هزینههایی به طرف مقابل منجر میشود.
به نظر میرسد این تجربه برای یک دوره طولانی، شاید حتی برای چند دهه، این واقعیت را روشن کرده باشد که دیگر نمیتوان به آسانی از توافقات عبور کرد؛ همانگونه که عراق از توافق ۱۹۷۵ عبور کرد یا دولت ترامپ از برجام خارج شد. درست است که تفاهم کنونی صرفا یک یادداشت تفاهم است و از منظر حقوقی هیچ ضمانت اجرایی ندارد، اما به اعتقاد من از نوع دیگری از ضمانت برخوردار است؛ ضمانتی عینی که بر تجربه جنگ و هزینههای آن استوار است. طرفین اکنون دریافتهاند که مسیر نظامی راهحل مشکلات نیست و از این رو انگیزه بیشتری برای پایبندی به تفاهمات خواهند داشت. البته روشن است که تفاهم کنونی بیش از هر چیز بسترساز ورود به مسائل اصلی و فراهمکننده فرصت برای تمرکز بر آنهاست. این تفاهم در واقع مسیری را برای پرداختن به موضوعات بنیادیتر گشوده است. بخش دشوارتر کار، مذاکراتی است که قرار است در ماههای آینده انجام شود و نتایجی که از آن حاصل خواهد شد. اگر در آن مرحله مشکلات جدی پدید آید، ممکن است تمامی دستاوردهایی که تاکنون در چارچوب این تفاهم به دست آمده، از میان برود.
*اگر بخواهیم با نوعی مهندسی معکوس به تحولات اخیر بنگریم، برخی تحلیلگران معتقدند آنچه در نهایت به جنگ منتهی شد، صرفا پرونده هستهای نبود، بلکه بیش از آن به نوعی عدم توازن در روابط دیپلماتیک ایران با جهان بازمیگشت؛ وضعیتی که در آن با برخی کشورها روابطی بسیار نزدیک و به تعبیر خودمان راهبردی داشتیم و در مقابل، برخی دیگر را اساسا در جایگاه خصم تعریف میکردیم. با توجه به توضیحاتی که ارائه کردید، آیا میتوان تفاهم کنونی را سرآغاز شکلگیری سیاستی متوازنتر در روابط خارجی ایران دانست؛ سیاستی که بر تنوعبخشی به روابط و پرهیز از تمرکز بر یک یا چند شریک خاص استوار باشد؟
بخشی از آنچه پیشتر درباره ضرورت داشتن افق گستردهتر و نگاه بازتر گفتم، دقیقا به همین موضوع نیز مربوط میشود. تا آنجا که به ایران مربوط است، روابط دیپلماتیک کشور در سالهای گذشته تا حد زیادی محدود و بسته تعریف شده بود؛ تمرکز بر رابطه با بخشی از جهان و تقابل با بخشی دیگر و روابط نهچندان دوستانه با برخی کشورهای عربی منطقه خلیج فارس. این عوامل، هر یک به سهم خود، در شکلگیری شرایطی که نهایتا به جنگ منتهی شد، نقش داشتند. واقعیت این است که آمریکا و اسرائیل هنگام تصمیمگیری درباره حمله به ایران، نگاه میکردند که کشورهای همسایه و بهویژه کشورهای عربی منطقه چه موضعی دارند. اگر روابط ایران با کشورهای عربی حوزه خلیج فارس عاری از تنش و مبتنی بر اعتماد متقابل بود، احتمالا امکان وقوع چنین جنگی نیز بسیار کمتر میشد؛ صرفنظر از اینکه روابط ایران با آمریکا یا اسرائیل در چه وضعیتی قرار داشت.
به همین دلیل، یکی از مؤلفههای اصلی آن افق گستردهای که باید مدنظر قرار گیرد، برقراری روابط متوازن با همه جهان است. تجربه جنگ بار دیگر نشان داد که نمیتوان صرفا بر یک بخش از جهان تکیه کرد. اگر تصور کنیم اتکای صرف به روسیه و چین میتواند نیازهای سیاست خارجی ما را تأمین کند، به نتیجه مطلوب نخواهیم رسید. عملکرد این دو کشور در جریان جنگ نیز نشان داد که رویکرد آنها عمدتا در حد ابراز نگرانی، دعوت به خویشتنداری و تلاش برای جلوگیری از تشدید بحران باقی ماند. البته گزارشهای تاییدنشدهای درباره برخی همکاریهای اطلاعاتی محدود روسیه مطرح شده است. در مجموع، آنچه آشکار است این است که هیچ کشوری حاضر نشد هزینههای جدی برای حمایت از ایران بپردازد. بنابراین کشوری نمیتواند صرفا با اتکا به یک سوی نظام بینالملل انتظار پیشرفت در سیاست خارجی خود را داشته باشد.
علاوه بر این، هنگامی که یک کشور تمام تمرکز خود را بر چند شریک محدود قرار میدهد، آن شرکا نیز انگیزه چندانی برای جلب رضایت و تأمین منافع او نخواهند داشت و طبیعتا اولویتهای خود را بر اساس ملاحظات گستردهتر تنظیم میکنند. همانگونه که در سالهای اخیر، روسیه و چین در بسیاری از حوزهها اولویت بیشتری برای توسعه روابط با کشورهای عربی حوزه خلیج فارس قائل شدهاند. از این رو، آنچه ضرورت دارد، اتخاذ نگاهی جامع به سیاست خارجی و تلاش برای برقراری روابط متوازن با همه بازیگران مهم جهان است. اگر در مذاکرات پیش رو از نگاه سنتی فاصله بگیریم و هدف را بر ایجاد روابطی متوازن و فراگیر با جهان قرار دهیم، روند مذاکرات و دستیابی به نتایج مطلوب نیز آسانتر و سریعتر خواهد شد.
*در عین حال، برخی ناظران با تکیه بر تجربههای گذشته همچنان نگاه بدبینانهای دارند و معتقدند ممکن است در نهایت بار دیگر به نقطهای مشابه دوران پس از برجام بازگردیم؛ یعنی شرایطی که ایران ناچار شود مجددا بخش عمده ظرفیت دیپلماتیک خود را صرف اتکا به چین و روسیه کند. از نگاه شما، پس از عبور از بحران کنونی، چه چشماندازی پیش روی سیاست خارجی ایران قرار دارد؟ آیا احتمال تکرار همان الگوهای پیشین وجود دارد؟
من معتقدم میتوان امیدوار بود که این تجربهها تکرار نشوند و کشور از مجموعه درسهایی که در سالهای اخیر و بهویژه در جریان جنگ کسب کرده، حداکثر استفاده را ببرد. انتظار طبیعی این است که نظام سیاسی با رویکردی تازه به مسائل نگاه کند و از تجربههای گذشته درس بگیرد. یکی از مهمترین این درسها آن است که اتکا به یک سمت یا یک طیف محدود از کشورها، در بلندمدت نمیتواند دستاورد تعیینکنندهای برای سیاست خارجی ایران داشته باشد. آنچه در سیاست خارجی ما همواره کمتر مورد توجه قرار گرفته، موضوع ائتلافسازی است.
اگر دیپلماسی را دارای دو ستون اصلی بدانیم، یکی مذاکره است و دیگری ائتلافسازی. به اعتقاد من، سیاست خارجی ایران همیشه در حوزه ائتلافسازی با ضعف جدی مواجه بوده است. تجربه جنگ اخیر نیز این واقعیت را آشکار کرد که تقریبا هیچ کشوری در مقام یک متحد واقعی در کنار ایران قرار نگرفت. حداکثر حمایتها در قالب اعلام بیطرفی، میانجیگری، دعوت به خویشتنداری یا ابراز نگرانی بود و کشور یا ائتلافی که بتوان از آن به عنوان پشتوانه مؤثر یاد کرد، وجود نداشت. این نیز یکی از درسهای مهم جنگ اخیر است. در کنار تمرکز بر مذاکراتی که باید معطوف به نتیجه باشند- زیرا مذاکره صرفا برای مذاکره دستاوردی نخواهد داشت- لازم است سیاست خارجی کشور به سمت ائتلافسازی و ایجاد روابط نزدیکتر با کشورهای مختلف حرکت کند؛ روابطی که در شرایط دشوار، زمینه همکاری و حمایت متقابل را فراهم سازد.